> جنبش راه سبز(جرس): ۰۲
> مهر ۱۳۸۸,
> آقای احمدی نژاد! به سوالهای من جواب
بده!
> مسیح علی نژاد :
>
> آقای
رییس جمهور !
> به آمریکا،
به کشوری که در آن
> آزادانه
می توانی راه بروی و
>
برخلاف کشور
> اسلامی
ایران، از بالا تا
> پایین
دولتش را نقد کنی، خوش آمدی.
> خوش
آمدن
> از آن
رو که شاید چشم هایت کمی
> درشت
شود و ببینی آزادی آن نیست که
> تو
و
> همپالگی
هایت فخر آن را به جهان می
> فروشید.
آزادی یعنی همین که تو در
> مقر
> سازمان
ملل در قلب آمریکا بایستی
> و دهانت
را باز کنی و کشورهای
> مدعی
> دموکراسی
را به ناسزا بگیری .
> آزادی
این نیست که
>
در تمام این سالها در ایران،
> ما حتی
یک کنفرانس بین المللی هم
> نداشتیم
> که کسی
بیاید و دهان باز کند و یک
>
کلام کوچک در نقد یکی از
> کشورهای
> اسلامی
بگوید.
> آزادی
یعنی همین که در تلویزیون
> فرانسه
بنشینی و رییس دولت فرانسه
> را
به
> استهزاء
بگیری، آزادی این
> نیست
که در تلویزیون ما در تمام
> این
سالها
> رییس
جمهور فرانسه پیشکش، یک
> شهروند
معمولی هم نمی تواند بیاید
> یک
نقد
> کوچک
به آبدارچی رییس جمهور یا
> بیت
بزرگانش بکند.
> آزادی
یعنی همین که تو به همراه
> دوستانت
با ردا و قبای روحانیت در
> خیابان
> های
نیویورک راه بروید و سرتان را
> به عنوان
یک ضد آمریکایی بالا
> بگیرید
و
> پلیس
آن کشور دنبالتان راه بیافتد
> که کسی
از گل نازکتر به شما نگوید.
> آزادی
این نیست که کسی جرائت نکند
> با
لباس و و پوشش و شمایل
> خاص
کشور
> خودش،
پایش را در چند قدمی مرز
> ایران
بگذارد و تازه وقتی که سرتا
> پایش
را
>
از همان پله های هواپیما به
> زمین
نیامده به
>
سلیقه شما بپوشاند و در خیابان
> های
ما راه برود،
>
آنگاه کافیست تا
> روسری
عادت نداشته اش کمی کنار
> رود
و چند تار مویش پایه های
>
اسلامتان را
> بلرزاند
و پلیس بالای سرش
> بفرستید.
> آزادی
یعنی همین که تو لبخند
> معروفت
را به دوربین های تمامی
> عکاسان
دنیا
> نشان
دهی و هرچه دلت خواست به
> رسانه
های دنیا بگویی و فردا بدون
> سانسور،
> عکس
و حرفت در روزنامه های جهان
> بنشیند.
آزادی این نیست که از
>
وزارت
> ارشاد
و وزارت اطلاعات و شورای
> عالی
امنیت ملی و دادستانی و باقی
>
مراکز
> نظارتی
و امنیتی ایران اسلامی،
> برای
دفتر روزنامه ها، خروار
>
خروار
> بخشنامه
بفرستید که اگر مصاحبه
> فلان
مقام آمریکایی را چاپ کنید به
>
سرنوشت
> باقی
>
روزنامه های به محاق رفته گرفتار
> می شوید.
> آزادی
یعنی همین که آن خبرنگارهای
> نور
چشمی که در هیات همراه تو به
> آمریکا
آمده اند به آسانی به
> مراکز
شهر می روند و از فقر آمریکا
> هم
گزارش
> می
دهند و این اصلا اقتصاد و
> اقتدار
دولتی را متزلزل نمی کند و
> دولتی
از
> ترس
مخدوش شدن صورتش،
> خبرنگارانت
را به بند و حبس نمی
> کند
و آنها اگر
> توان
داشته باشند، می توانند تند
> و تند
از آنچه در شهر می گذرد خبر
> مخابره
کنند. آزادی این نیست که
> اگر
یک دختر بیست و سه
>
ساله فرانسوی، و یا یک خبرنگار
> نشریه
آمریکایی، یک ایمیل ساده به
> دوستانش
می فرستد و عکس و خبر آنچه
> در خیابان
های جمهوری اسلامی می
>
گذرد
> را برای
دوستان و یا همکارانش
> مخابره
می کند، آنگاه دولت شما
>
بلرزد و
>
دخترک و خبرنگار جوان را ابتدا
> در انفرادی
بیاندازد و سپس از
>
آنها
> اعتراف
بگیرند و عاقبت رسوای جهان
> شوتد
که یک ایمیل یا خبررسانی
> معمولی
> هم می
تواند در ایران زندگی یک
> خارجی
را نابود کند.
> آزادی
یعنی همین که به تو تریبون
> می دهند
تا قصه حسین کرد شبستری را
> هم
> با معجونی
از لبخندهای همیشگی ات
> حواله
رسانه های آزاد اینجا کنی و
> هیچ
> دست
و دلت نلرزد که حرف هایت را
> وارونه
می سازند و ترجمه خودشان را
> روی
> آن می
گذارند و حتی در کریسمس شان
> هم از
تو برای فرستادن پیام به ملت
> شان
> دعوت
می کنند. آزادی این نیست
> که تلویزیون
جمهوری اسلامی جرات
> پخش
پیام
> تبریک
عید نوروز رئیس جمهور
> آمریکا
به ملت ایران را که ندارد
>
هیچ، صدای اوباما را سانسور می
> کنند
و ترجمه ای کاملا متفاوت و
>
متناسب
> با منویات
خود را بر آن می گذارند
> تا
یک دشمن خیالی برای ملت ایران
> خلق
> کنند
و همه قصور را هم بیاندازند
> گردن
این دشمن همیشه در صحنه.
>
> آزادی
یعنی همین که دستت به خون هم
> اگر
آلوده باشد باز هم دستت را پس
> نمی
> زنند
و برایت صندلی پیش می کشند تا
> بگویی
ندا آقا سلطان به دستور هیچ
> سلطانی
در ایران کشته نشده و این
> یک مرگ
اتفاقی یا مشکوک بوده است.
> آزادی
> یعنی
همین که تو به جای فریاد زدن
> بغض
میلیون ها ایرانی و به همراه
>
داشتن
> عکس
عزیزان خانه مشترکت ایران،
> ناگهان
عکس زن مصری را از جیب کت
> خود
در
> بیاوری
و چهره در هم بکشی و بغضی
> ساختگی
تقدیم دوربین های آمریکایی
> کنی
و
>
کمی هم ادامه می دادند اشکی هم به
> چشم
هایت جاری می ساختی تا بگویی
> تا
> چه اندازه
متاثری که خبر کشته شدن
> این
زن مصری در آلمان مثلا چند
>
درصد
>
کمتر از خبر کشته شدن ندا آقا
>
سلطان انعکاس جهانی یافته است.
> آقای
احمدی نژاد!
>
اگر بر فرض، زن مسلمان مصری را
> در
آلمان کشته اند، ندا، دختر
>
جوان
> ایرانی
را خود ایرانی های به
> اصطلاح
مسلمان کشته اند و برای
> همین
است که
> دنیا
می خواهد بداند سینه درانی
>
تو و همپالگی هایت در دولت
> جمهوری
> اسلامی
ایران تا کتون برای کشف
> قانلان
ندا، چه کرده است؟
>
برفرض که تو
> زیرک
بودی و سوال را با سوال
>
جواب دادی و حالا قهرمان دنیای
> اسلام
شدی، اما زیرکی را کنار
> بگذار
و یک
> بار
با شرف و شعور و احساس انسانی
> ات
به دو پرسش ساده من جواب بده.
>
اصلا
> جواب
هم پیشکش، برای این دو سوال
> ساده،
تنها دودقیقه سکوت کن،
> دو دقیق
> وقت
بگذار ، دو دقیقه فکر کن، شاید
> قلب
و وجدانی در وجودت یافت شود و
> از
> این
پس وقتی دهان برای توجیه و
> توضیح
ناراست می گشایی، دست و
> دلت
کمی
>
بلرزد:
>
اگر به دختر جوان تو، نه در
> آلمان
، در همان همسایگی خودت،
> کسی
چنان
> گلوله
می کشید که به گاه جان دادن،
> چشم
های معصوم و ملتمس اش به
>
آسمان،
> خیره
باقی می ماند و از قلب و
> سینه
اش خون بر سنگفرش خیابان های
>
نارمک
> تهران
جاری می شد و آنگاه همسرت با
> سینه
ای مالا مال درد در مقابلت
> ضجه
> می زد
و می گفت، فقط بگو چه کسی
> دختر
بی
>
گناهم را کشته است، تو چه می کردی
> ؟
آیا باز هم عکس زن مصری را از کت
> جیبت
در می آوردی و بر صورت زرد و
> رنگ
پریده زن داغدیده ات می کشیدی؟
> یا
> کمی
انسانیت به خرج می دادی و
> جوانمردانه
پی قاتل می رفتی به جای
> توجیه
>
قتل؟
> ما هیچ
کاری نداریم که غرب چه می
> گوید
و رسانه های جهان تا چه
>
اندازه
> برای
ندای ما سینه دری می کنند. ما
> نه دلداری
آنها را نیاز داریم و نه
>
محتاج مجلس و دولت آلمان و فرانسه
> و آمریکاییم.
ملت با غیرت ایران
> دست
> نیاز
به سمت تو که از مرگ ما نمی
> رنجی
هم دراز نمی کند تا چه برسد
> دست
به
> سمت
بیگانه دراز کند که از مرگ ما
> مستندی
برای به مسند نشستن خود
> برای
> آقایی
جهان می خواهند بسازند. نه
> آقاجان
! ملت بزرگ ایران برای ندا
> و
> باقی
عزیزان از
>
دست رفته اش ، نیازمند گریه احمدی
> نژاد
و سارکوزی و اوباما و دیگران
> نیست
و منت برای همدردی نمی کشد که
> مرد
را دردی اگر باشد خوش است درد
> بی
> دردی
علاجش آتش است.
> و
اما سوال دوم که خودم هم از
> طرح
آن تنم می لرزد و خجالت زده ام
> اما
> چاره
ای نمی بینم. از جنس خودت می
>
پرسم که در پاسخ به مرگ ندا مرگ
> دیگری
> را
علم کردی. اگر پسر جوانت را به
> هر دلیلی
به کهریزک می بردند و با
> باتوم
به همان پسری که داماد
> اسفندیار
مشایی نیز هست ، تجاوز می
>
کردند و
> سپس
شما با شرمساری به پزشکی
> قانونی
می رفتید و آنجا نیز برگه
> تایید
می
> گرفتید
که ایشان از ناحیه مقعد
> دچار
آسیب شده است (جمله ای که در
>
برگه تایید یکی از شاهدان تجاوز
> قید
شده است) و با چشم های خودتان
> چشم
> های
غمگین دلبندتان را می دیدید
> که چندین
بار هم اقدام به خودکشی
>
کرده
> است،
آنگاه چه می کردی؟ آیا باز هم
> آب
شدن ذره ذره فرزندتان را در
> خانواده
و جامعه می دیدی و کماکان
> تجاوز
و تعرض و وحشی گری های مشهود
> را
> به منظور
حفظ آبروی نظام انکار می
> کردی؟
> جناب
احمدی نژاد! از تو جواب برای
> این
دو پرسش ساده اما تلخ نمی
>
خواهم،
> اما
می توانم از مردم دلشکسته
> ایران
بخواهم، هربار که تو را می
> بینند
از
> تو همین
دو پرسشی که طرح آن هم سخت
> و
عذاب آور است را مدام
>
بپرسند تا
> شاید
روزی که به خانه بر می
> گردی،
وقتی چشم در چشم پسر و
>
دختر جوانت،
> شدی،
یادی هم از پسران و دختران
> جوان
ایران ویران ما بکنی که این
>
روزها
> انکار
می شوند
>
چون متاسفانه کسی که قبای
> پدری
شان را به تن کرده، این
> روزها
عکس یک
> زن مصری
مسلمان را در جیب کتش دارد
> و دردهای
آنها که در خانه خودش
>
دارند
> ذره
ذره آب می شوند و می میرند را
> نمی
بیند. به چشم های فرزندانت
> خوب
> نگاه
کن! شاید به خاطر بیاوری که
> فرزندان
دیگر ایران ، ندا و
> ابراهیم
،
> در
خانه خودمان، باگلوله و باتوم،
>
کشته و مورد تجاوز واقع شده اند.
> وای
> بر پدری
که چشم های خیس و دردمند
> فرزندانش
را می بیند وکماکان با
> یک
> لبخند
مشمئز کننده در برابر این
> چشم
ها، خود را پدر بنامد. وای
> به دولتی
> که چشم
پر درد یک ملت را می
>
بیند و کماکان با یک لبخند بی
> درد،
خود را رئیس دولت آن ملت
>
بنامد و
> جرات
نکند عطای یک ریاست خونین و
> بی افتخار
را به لقای آن ببخشد.
>